MdL2021

وب خاک خورده

امروز که اومدم به وب شخصیم دیدم همه جا رو خاک گرفته و نیاز به گردگیری و تمیزکاری داره اما من که تایم ندارم فعلا
تا الان مشغول انجام دادن کارای وب تام بودم.
اما بالاخره میام و اینجا رو آب و جارو میکنم تا حسابی تمیز بشه.راستی شایدم نهال و گل بکارم تا فضا آرامش بخش تر و چشم نواز تر بشه...

ساعت یک ربع به ۴ صبح و من درحال نوشتن...

  • ۸ نظر
    • just Irene
    • جمعه ۲۱ خرداد ۰۰

    رمان قوی سیاه+ قسمت دوم

     

     

    خودم این پوستر رو بیشتر دوست دارم تا اونی که توی قسمت اول

    گذاشتم.از این استفاده کنم،بهتره نه؟

    خوب دوستان می تونید:

    مقدمه

    و

    قسمت اول

    رو با کلیک روی لینک های بالا بخونید:)

     

    قسمت دوم:

    سال1920 میلادی

    چشمانم را آهسته باز کردم.دیگر در جنگل نبودم بلکه حالا من در یک

    مهمانی باشکوه در سال1920 بودم.لبخندی زدم که طعم شیرین وظاهری

    غمگین داشت.

    گذشته...

    گذشته ی من...

    ناگهان او را دیدم.همراه با دختری جوان...

    جوان و بسیار زیبا...

    دختر لباسی نقره ای و براق به تن داشت به همراه سربند و پری مشکی

    بر روی موهای بلوندش.سیگار سفید و نسبتا نازکی با حلقه ای طلایی

    در دست زن و سیگار برگ نسبتا بزرگی در دست او...

    وقتی نگاه و لبخندشان به هم را دیدم،اشک در چشمانم حلقه زد. در همین

    لحظه آهنگ جاز نواخته شد.دختر نگاهی به موزیسین ها بر روی صحنه 

    که با شور و شوق ساز می زدند،کرد و بعد به همراهش...

    در چشمانش برق شیطنت و امید بود و البته دعوت به کاری هیجان انگیز

    مثل ساعتها بی وقفه رقصیدن.

    او خندید...

    سرخوش مثل یک کودک...

    با مهر و محبت مثل یک مادر...

    و

    عاشق مثل یک مرد...

    سیگار دختر را ،به همراه سیگار خودش داخل جاسیگاری روی میز

    انداخت.بعد دست دختر را در میان دستان بزرگ و پر قدرتش گرفت

    و به جایی که عشاق و زوج هادر حال رقص بودند،کشید.چند ثانیه بعد،

    این دو نفر هم در آغوش یکدیگر در حال رقصیدن بودند...

    اشکی از چشم راستم فرو ریخت،اوه عزیزم...

    با گفتن این جمله،او برگشت و به من نگاه کرد.لبخندی از سر دل تنگی زدم

    و بعد او با چشمکی پاسخم را داد.دیگر برای امروز بس بود،برای همین،

    چشمهایم رو دوباره بستم و نفسی عمیق کشیدم.وقتی دوباره نگاه کردم،همه

    چی محو شده بود و من دوباره در جنگل سرسبز بودم...

    تنها...

    انگار ساعت به نیمه شب رسیده و همه چیز به اتمام رسیده بود

    درست مثل سیندرلا...

    هر وقت تنها قدم میزدم،همین طور می شد.او با خاطره ای دور می آمد

    و ذهنم را آشفته می کرد.اما من عاشق این آشفتگی ها و بیشتر از همه

    دلیل،این آشفتگی ها بودم یعنی او...

    به خانه برگشتم.احساس خستگی می کردم...

    روح احساس فرتوتی زیادی می کرد.برای اینجور وقتها ایده ی جذابی

    داشتم: موسیقی

    بله ، موسیقی که دوای هر درد روحی و جسمی هست...

    پس دستگاه پخش را روشن کردم و آهنگی گذاشتم شاید هم آهنگها؟!

    روی مبل سبز رنگ مخملی کنار پنجره نشستم.پنجره های خونه

    قاب سفید رنگی با شیشه های نازکی که صدای طبیعت و خنده ی

    کودکان را نشان می داد.به سمت چپ متمایل شدم و پاهام را کنار هم

    جفت کردم.دستم را زیر چونه ام گذاشتم وبه منظره بیرون خیره شدم.

    از این سمت خانه،باغچه ی پر از گل ام مشخص بود.گلهای سرخ

    ،سفید،صورتی و زرد که منظره زیبایی را مثل تابلو نقاشی ظریف

    و چشم نواز را بوجود آورده بودند.همان طور که خیره شده بودم،

    ذهنم پرواز کرد به گذشته...

    به زمانی که اولین بار او را دیدم...

    پشت درهای چوبی بسته،به همراه شخص دیگری در انتظارش

    بودیم تا با هم به داخل برویم.وقتی داشت می آمد،به کفش های سیاه

    و براق مردانه اش بر روی فرش قرمز راهرو نگاه می کردم.بعد

    کمی بالاتر،کت و شلوار مشکی خوش دوختش که لباس کارش

    محسوب می شد،به تن داشت.دستهای کشیده و نیرومندش در حال

    بستن دکمه سر آستین کتش بود_ که بعدها فهمیدم جنس این دکمه ها

    از الماس بوده_ البته که بود.او یک جلتمن و مردی پولدار به حساب

    می آمد اما نه همیشه...

    وقتی نزدیکتر شد،کروات مشکی اش را که کمی بهم ریخته بود،صاف کرد.

    دستی به موهای بلوند تیره اش کشید و با چشمان درشت آبی اش به ما نگاهی

    صاف و مستقیم کرد.خوش قیافه بودنش همراه با قدبلند و تیپ شیک و گران قیمتشباعث می شد که دل آدم بلرزد

    چه زن و چه مرد باشی...

    اما من وقتی لرزیدم که لبخند زد...

    لبخندی خاص که معلوم نبود از روی خوش حالی ست یا استهزا و تمسخر

    درست مثل لبخند معروف مونالیزا...

    در آن لحظه

    دل،عقل،قلب و روحم محکم تکان خورد و دچار لرزش شد...

    بله،او همان بود

    همان مرد افسانه ای که با یک باز دیدنش تو را گرفتار و مجذوب 

    هاله ی مبهم خودش می کرد...

    او همان بلک سوان(قو سیاه) معروف بود...

    مردی که من برای صدها سال شایدم بیشتر، بسیاری عاشقش بودم...

  • ۷ نظر
    • just Irene
    • جمعه ۳۱ ارديبهشت ۰۰

    هیچوقت فکر نمیکردم که شرور بشم...

     

     

    bayan tools :)Queen of Mean

    دانلود

     

    I'm so tired of pretending

     

    از وانمود کردن خسته شدم


    ?Where's my happy ending

     

    پس پایان خوش من کجاست؟


    I followed all the rules

     

    از قوانین پیروی کردم


    I drew inside the lines

     

    بین خطوط رانندگی کردم


    I never asked for anything that wasn't mine

     

    هرگز تقاضای چیزی رو که مال خودم بود رو نکردم


    I waited patiently for my time

     

    صبورانه منتظر نوبت خودم بودم


    But when it finally came

     

    ولی وقتی نوبتم شد،


    He called her name

     

    اسم اون رو صدا کرد


    And now I feel this overwhelming pain

     

    و حالا کل این درد وجودم رو فرا گرفته


    I mean, it's in my veins

     

    یعنی،توی رگهام جاری هستش


    I mean, it's in my brain

     

    یعنی،توی ذهنم هم حضور داره


    My thoughts are running in a circle like a toy train

     

    افکارم مثل قطار اسباب بازی دایره ای می چرخند


    I'm kinda like a perfect picture with a broken frame

     

    یک جورایی مثل عکس فوق العاده با قاب شکسته هستم


    I know exactly who to blame

     

    میدونم باید دقیقا کی رو مقصر بدونم

     

    I never thought of myself as mean

     

    هرگز فکر نمی کردم که  شرور باشم


    I always thought that I'd be the queen

     

    همیشه فکر میکردم که ملکه میشم


    And there's no in-between

     

    و هیچی بین این دو رو نمیخوام


    'Cause if I can't have that

     

    چون اگه نتونم اون رو داشته باشم


    Then I will be the leader of the dark and the bad

     

    پس ارباب تاریکی و بدی خواهم شد


    Now there's a devil on my shoulder

     

    حالا روی شونه هام شیطان نشسته


    Where the angels used to be

     

    جایی که قبلا فرشته ها می شستند


    And he's calling me the queen

     

    و من را ملکه شرارت میخواند

     

    Being nice was my pastime

     

    خوب بودن متعلق به گذشته منه


    But I've been hurt for the last

     

    ولی برای آخرین بار که گذاشتم بهم صدمه بزنند

     

    And I won't ever let another

     

    و دیگه نمیزارم


    Person take advantage of me

     

    کسی از من سواستفاده بکنه


    The anger burns my skin, third degree

     

    عصبانیت پوستم رو می سوزونه،سوختگی درجه سه


    Now my blood's boiling hotter than a fiery sea

     

    حالا خونم داغتر از دریای آتشین به جوش اومده


    There's nobody getting close to me

     

    هیچکس به من نزدیک نمیشه


    They're gonna bow to the Evil Queen

     

    قراره در برابر ملکه شیطانی تعظیم کنند


    Your nightmare's my dream

     

    کابوس تو،رویای منه


    Just wait until they fall to my wicked schemes

     

    فقط صبر کن به دام نقشه های شیطانی من بیفته...

     

    I never thought of myself as mean


    I always thought that I'd be the queen


    And there's no in between


    'Cause if I can't have that


    Then I will be the leader of the dark and the bad


    Now there's a devil on my shoulder


    Where the angels used to be


    And he's calling me the queen of mean


    The queen of mean (calling me, calling me)

     

    The queen of mean (calling me, calling me

     

    Something is pulling me

     

    چیزی من رو به سمت خودش میکشه


    It's so magnetic

     

    جاذبه ی زیادی داره


    My body is moving

     

    بدنم حرکت میکنه


    Unsure where I'm headed

     

    مطمئن نیستم به کجا میره


    All of my senses have left me defenseless

     

    تمام حواسم من رو بی دفاع رها کردند


    This darkness around me

     

    تاریکی اطرافم 


    Is promising vengeance

     

    به من قول انتقام میدهد


    The price that I'm willing to pay is expensive

     

    بهایی که باید پرداخت کنم گران خواهد بود


    There's nothing to lose

     

    چیزی برای از دست دادن نداری


    When you're lonely and friendless

     

    وقتی که تنهایی و دوستی نداری


    So my only interest is showing this princess

     

    پس تنها خواستم اینه که به اون پرنسس نشون بدم


    That I am the queen

     

    که من یک ملکه ام


    And my reign will be endless

     

    و تا ابد حکمرانی میکنم

     

    I want what I deserve

     

    میخواهم چیزی رو که سزوارش ام


    I want to rule the world

     

    میخوام که به دنیا حکومت کنم


    Sit back and watch them learn

     

    بشین عقب و نگاه کن و یاد بگیر


    It's finally my turn

     

    در نهایت نوبت منه

     

     

    If they want a villain for a queen

     

    اگه میخوان که ملکه شون شرور باشه


    I'm gonna be the one they've never seen

     

    ملکه ای میشم که تا به حال ندیده باشند


    I'll show them what it means

     

    بهشون نشون میدم که چه معنی میده


    Now that I am that

     

    حالا که همون هستم


    I will be the ruler of the dark and the bad


    'Cause the devil's on my shoulder


    Where the angels used to be


    And he's calling me the queen of mean


    (Calling me, calling me)


    (Calling me, calling me) The queen of mean


    (Calling me, calling me)


    I want what I deserve

     


     

     

     

     

  • ۰ نظر
    • just Irene
    • پنجشنبه ۳۰ ارديبهشت ۰۰

    رمان قوی سیاه+قسمت اول(آپدیت و ادیت شد)

     

    سلام:) آماده این؟ فقط قبلش دو نکته:

    *پوستر ساخت من نیست،فعلا فرصتی واسه اینکار نداشتم

    *در ضمن داستان رو معشوقه شخصیت اصلی داره تعریف میکنه:)

     

    رمان بلک سوان

    #قسمت اول

    سال2021

     

    وقتی با او آشنا شدم،تنها نونزده سال داشتم.مثل همه ی جوانها پر از نشاط و زندگی بودم.هنوزم هم هستم حتی با اینکه 100 شمع کوچک و رنگی روی کیک شکلاتی

    تولدم رو با فوتی خاموش کردم.سه پسر و تنها دخترم،به همراه همسرانشون و نوه های

    دوست داشتنی ام از کار و زندگی شان دست کشیده بودند و از راه های دور به سمت 

    خانه ی کوچک اما دلنشینی در شمال ایران اومده بودند تا تولد صد سالگی پیرزنی رو

    که فعلا قصد وداع با دارفانی رو نداشت،جشن بگیرند.

    راستی گفتم او،حتما می پرسید اودیگر کیست؟ صبور باشید به شما خواهم گفت.قبل از آن

    بگذارید کمی از روزتولدم به شما بگویم.آدم که همیشه 100 ساله نمی شود،می شود؟!

    خوب از کجا شروع کنم؟از سوپرایز عزیزانم یا زمانی که فکر میکردم با تبریک هایی صمیمانه و ساده تمام شود؟ بهتر است از اول شروع کنم،موافقید؟

    وقتی صبح با نور دل انگیز خورشید بهاری به همراه بوی نارنج و پرتقال از خواب بلند شدم،هیجان خونم به خاطر مناسبت امروز شدت گرفت.شاید با خودتون بگید که سنم برای این جور ذوق زدگی های کودکانه زیادی ست اما من با قطعیت میگویم نه...

    من عاشق این روزهام و از بیشتر شدن سنم هیچ ترسی ندارم بلکه برعکس،

    لذت می برم زیرا آنگونه که خواستم و دوست داشتم زندگی کردم.چه درست و چه غلط

    ،من به خودم وانتخاب هایم باور داشتم و دارم پس ترسی از مرگ و پیری هم ندارم...

    وقتی از جایم بلند شدم،اول از همه نگاهی به موبایلم انداختم تا ببینم چند نفر با تماس و پیام

    جمله قشنگ"تولدت مبارک" رو به من تبریک گفته اند. که خوشبختانه تعداد زیادی رو شامل

    می شد و من با شادی جواب همه شان را دادم اما یک چیز کم بود...

    بین این همه تبریک باش از دوستان و اطرافیان،خانواده ام چیزی نگفته بودند اما

    با فکر اینکه هنوز صبح زوده و تا شب کلی زمان باقی مونده،خودم رو تسکین دادم.

    پس با لبخند بلند شدم،تا کارهای روتین ام رو انجام بدهم...

    کمی بعد،پیاده شروع به راه رفتن بین درختان و مزارع کردم.آفتاب صبحگاهی در اوج بودو سایه طلایی روی همه چیز و همه کس می انداخت.درختان شبنم زده همراه با حرکات باد به نرمی می رقصیدند.هوای مرطوب و دلپذیر حس شادابی و آزادی را درونت زنده می کرد.

    کشاورزها و همراهانشون،چه مرد و چه زن،چه پیر و چه جوون،زمین های شالیزار را برای کاشت محصول آماده می کردند.با لبخند از کنارشون رد شدم و صدای خنده و آوازشون را به خاطر سپردم...

    کمی جلوتر رفتم تا به جنگل برسم.در آنجا چشمانم رو بستم و دستانم را روی تنه زبر و محکم دوستان همیشگی ام به حرکت درآوردم.ناگهان صدای طبیعت کم کم محو شد و به جای آن همهمه، موسیقی دیگری شکل گرفت و من را به سالها قبل برد.چشمانم را

    آهسته باز کردم...

    دیگر در جنگل نبودم بلکه حالا من در یک مهمانی باشکوه در سال 1920 میلادی بودم...

    پایان قسمت اول

     

    گایز شرمنده دیشب مشکلی پیش اومد،نشد تایپ کنم.

    در ضمن اگه خوشتون نیومده یا نقدی دارین حتما بهم بگین.من خوشحال میشم

    که نظراتتون رو بدونم:)

    با تشکر آیرین

     

     

  • ۵ نظر
    • just Irene
    • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۰۰

    باید بهم یاد داده می شد...

    بهم یاد داده شد...

     

    این پست رو گذاشتم چون حس کردم نیازه...

    میخوام یک سری از تجربیات نه چندان شیرین اما مقویم رو بهتون بگم

    از درسهایی که پدر و مادرم باید بهم میگفتن اما نه تنها این کار رو نکردند

    بلکه روی چیزهای غیرضروری تمرکز کردند...

    الان میگید که به جای باید،اگر استفاده میکردی بهتر نبود؟

    نه،نبود...

    کلمه اگر هیچوقت نباید جاری بشه چون فقط حسرت به جا میگذاره پس

    میگم:باید

    پدر و مادرم باید بهم یاد می دادند که درس،مدرسه و نمره ریاضی

    تعیین کننده ارزش آدم ها نیست و کسی بدون اونها هم میتونه به موفقیت

    برسه و اما اونها نگفتند و نتیجه ش شد

    دختری که خجالت و ناراحتیش از

    بد بودن نمره های ریاضیش رو با عصبانیت و پرخاشگری بروز بده...

    دختری که فکر می کرد اگه 20 بیاره میشه دختر محبوب مدرسه

    نه کسی که همه با دیوار نادیده اش می گرفتند...

    دختر 13 ساله ای که با خودش می گفت اگه توی اینکار خوب نیست 

    پس حداقل یک کار دیگه کنه که به خاطر اون همه بخوان بهش احترام

    بزارن و توی گروه هاشون راهشون بدن و شروع به غرق کردن خودش

    توی ریمیل،رژ لب،پنکک و البته مدل موهای عجیب و غریب به همراه آکسسوری های عجق و وجق کرد با این تصور که نمره هام که خوب نیست

    پس بزار خوشگل باشم و به اصطلاح داف...

    دختری که اعتماد به نفس کمش باعث می شد ساعتها کنار زمین بسکتبال بازی کردن بقیه رو نگاه کنه با اینکه عاشق این ورزش بود...

    همه ی اینها به کنار،سرکوفت های پدر و مادرش هم همراهش بود و همه ی اینها مثل پتکی،اعتماد به نفس دختر رو خورد و خاکشیر کرد...

    نکته بعدی که خانواده ام باید یادم می دادند این بود که واسه خواسته هام بجنگم و تسلیم نشم اما اونها اینهم به من یاد ندادند...

    می تونید ادامه اش رو حدس بزنید؟

    دختر بچه 15 ساله رفت دنبال رشته و شغلی که نباید می رفت و عمرش

    رو هدر داد بدون اینکه همون اول محکم بایسته و بگه من میخوام برم دنبال آرزوهام...

    البته گفت،گفت که میخواد وکیل بشه اما اونها با پوزخندی تمسخرآمیز

    ریشه اون رویا رو سوزوندند...

    گفت میخواد گیتاربرقی داشته باشه و بنوازه اما بهش گفتن اینجور چیزها

    واسه پسرهاست،پس اینهم در آتش سوخت...

    خیلی های دیگه از این موارد هم بود اما خوب گفتنش حکم

    نمک پاشیدن به زخم رو داره...

    بگذریم

    درس بعدی که نادیده گرفته شد،مقایسه نکردن خودت با دیگران بود...

    وقتی شروع به قیاس دختر با بقیه کردن،حس انزجار و تنفر متوجه

    دختر شد اونهم نسبت به خودش...

    فلانی انقدر درس میخونه،اون اینجوری میکنه،این این روش رو داره

    و غیره

    دختر تمام اینها رو تحمل کرد اما یک روز اون قدر صبرش لبریز شد که

    رفت روی پنجره اتاقش در طبقه ی چهارم ایستاد...

    دیگه نمیخواست زنده باشه،اون که عالی و محشر نبود و هیچکس توی مدرسه اون رو آدم حساب نمی کرد

    اون مایه ننگه

    آبروریزیه

    باعث شکست و ناامیدی پدر و مادرشه

    پس یک سوال:

    چرا باید زنده بمونه؟

    پس خودکشی مثل پیچکی دور افکار و ذهنش پیچید...

    وقتی با گریه و ناراحتی آماده ترک این دنیای سیاه و بی رنگ شد،

     درهمین موقع صدایی بهش گفت بیا پایین

    اولش ترسید و پرسید تو کی هستی؟

    _از اونجا دور شو،خطرناکه.بعدش صحبت میکنیم

    دختر با لرز و شوک نشست روی تخت

    _چرا میخوای خودت رو بکشی؟

    _چون من بی مصرفم

    _نه نیستی

    _تو از کجا می دونی؟

    _چون من خود تو هستم و می دونم که ما باارزش و فوق العاده ایم

    _چه طور میتونی این رو بگی؟ من توی ریاضی و فیزیک خوب نیستم

    من نمی تونم پزشکی و اینجور رشته ها رو بیارم.کسی با من دوست نمیشه

    چون...

    _چون اونها معیارشون براساس نمره هاست.یک تفکر ابلهانه

    حالا به من بگواگه بمیری مشکلشون حل میشه؟ اصلا واسشون مهم

    هست مرگت؟

    _نه

    _بلندتر بگو

    _نههه

    فریاد زدم این رو  و بعد بغضم ترکید دوباره

    _برو جلو آیینه

    صدای ذهنم دستور داد

    روبه روی آیینه دختری با موهای بلند و چشمهای قرمز ایستاده بود که اشک گونه هاش رو آبیاری کرده بود

    _قیچی رو بردار

    _چرا؟

    _مگه موهای کوتاه دوست نداری؟

    _اره اما مامان خوشش نمیاد

    _تو چی، خوشت میاد؟

    _اره

    _پس کوتاهشون کن.اینها موهای تو هستند و نظرت دربارشون مهمه

    _راست میگی

    چند دقیقه بعد،دختری با موهای کوتاه و چشمای قرمز اما خندون جلوی آیینه

    ایستاده بود.

    _چه قدر خوشگل شدیم:)

    _واقعا؟ببینم تو کی هستی؟

    _گفتم که من تو هستم.خود خودت اما وقتی صداهای دیگران و خانوادت بلند

    شد،من به خواب رفتم اما وقتی خواستی مرگت رو جلو بندازی یکدفعه بیدار شدم

    و اومدم پیشت.به نظرم دیگه وقتشه خودمون باشیم.من و تو با همدیگه بشیم ما

    _هووم...میگم من اسمم دوست ندارم اونم عوض کنیم؟

    _چرا که نه؟اسمی که الان داری رو تو هیچ نقشی توی انتخابش نداشتی

    پس بیا یکی انتخاب کنیم

    _آیرین چه طوره؟

    _عالیه خوشم میاد ازش

    _خوبه

    دختر_آیرین_ به کنار پنجره رفت و محو تماشای غروب زیبای خورشید شد

    شاید الان وقت خداحافظی خورشید بود،اما در قلب و ذهن اون تازه یک طلوع

    اتفاق افتاده بود...

    طلوع تغییر

    طلوع جنگیدن ومبارزه واسه خواسته هاش

    می دونست که راه زیادی در پیشه و مانع ها زیاد...

    اما اون آیرین بود دختری با رویاها و اهداف زیاد

    کسی که الانه اطرافیانش چون داره توی مسیر زندگیش واسه آرمانهاش 

    مبارزه و تلاش میکنه،میگن:مغرور،خودخواه،بدجنس،بدذات و...

    اما کی اهمیت میده:) صدای آزاردهنده حرفهای منفی خیلی وقته توی سرش

    قطع شد...

     

  • ۱۰ نظر
    • just Irene
    • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۰۰

    رمان قوی سیاه+مقدمه

     

    خوب این رمان همیشه توی ذهنم بود و یک جورایی شخصیتش

    براساس تام هیدلستون به ذهنم رسید.گایز این فن فیکشن یا از این 

    دست رمانها نیست.این کاملا داستان مجزایی داره که قهرمان

    داستان از مستر تی الهام گرفته شده.مثل یک فیلم یا یک سریال

    که بازیگرش هستش.

    ژانر:تاریخی،اجتماعی،سیاسی،درام،فانتزی و دارک

    خلاصه داستان:

    "این قصه،قصه یک انسان هست.انسانی که معمولی متولد شد مثل همه

    اما تار و پودهای زندگیش این طور بهم بافته نشد.با اینکه اول اعتقاد داشت

    سرنوشتش دست خودشه،اما بعد فهمید چه قدر اشتباه میکنه...

     اون متوجه شد که چه طور خوابیدنش،خوردنش،نفس کشیدنش،گریه کردنش،خندیدنش و حتی تولد و مرگش کنترل میشه...

    فرقی نمی کنه و نخواهد کرد که چه دوره ای از زمان باشه،

    مثلث سه گانه قدرت،ثروت و سیاست قضاوت میکنه که توی چه جایگاهی باشی.

    چه قدر تلخ مثل حقیقت و چه قدر گزنده مثل دروغ...

    دوست داشت باور کنه که واقعی نیست.پس ذهنش پر شد از 

    استدلال هایی که این قانون رو نقض کنه که نه میشه با انگیزه

    و سخت کوشی واستعداد و البته خلاقیت به جایی رسید و بعد...

    صبر کن!

    منطقش این جمله رو فریاد زد.

    مگه به جایی رسیدن به این معنی نیست که میتونی پول خوبی دربیاری

    و نیازهای زندگیت رو بیشتر از اونچه که لازم داری بدست بیاری؟

    این به جایی رسیدن،شهرت نمیاره؟شهرتی که همراه با قدرته و هرجا که این عنصر وجود داشته باشه،سیاست هم کم کم جوونه میزنه؟

    وقتی عمق این فاجعه رو درک کرد،رنگین کمان روحش شروع به

    رنگ باختن کرد و بی رنگ و رو شد...

    اما ناگهان جرقه ای زده شد...

    جرقه ای از جنس فرصت و شروع دوباره

    که امید نام داشت...

    رنگ خالص و یکتایی وجودش رو جلا داد.رنگی که بهش هویت داد

    ،شخصیت داد و همین طور یک هدف...

    هدفی که قوی سیاه نام داشت..."

     

    خوب اینم از این:) نمیدونم خوشتون اومده یا نه اما قسمت اولش رو نوشتم

    و شاید امشب بزارمش.

    +پ.ن:چه قدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود.چه طور این همه مدت

    تحملش کردم؟

     

     

  • ۱۳ نظر
    • just Irene
    • يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۰۰

    Just Irene

     

     
    bayan tools _Face to Face

    دانلود

     

    سلام دوستان آیرین هستمnull

    من راستش یک وب دیگه دارم که اینجا می تونید برید ببینیدش:)

    این یکی وب رو زدم تا کارهام رو به اشتراک بزارم

    چه کاراهایی؟

    راستش من هنرمندم در واقع تازه فهمیدم که هستم.خیلی وقت پیش بهم گفته بودن که آدم هنری ام اما من پشت گوش انداختم و توجهی  نکردم...

    ولی یک مدتی میشه که تازه درک کردم چه چیزهایی با این بی توجهی از دست دادم و چه چیزها به دست آوردم...

    حالا میخوام با شما تقسیمش کنم اینجا، توی این وبلاگ کوچولو...

    امیدوارم خوشتون بیاد:)

    +راستی در مورد عکسهای بالا، باید بگم من ترکیبی از شخصیت های تو قالب هستمnull

    می تونید حدس بزنید که کی ها هستند؟

    +اگه خواستین باهام آشنا بشین،زیر همین پست کامنت بزارین:)

    +آهنگ بالا،آهنگ مورد علاقمه که از چندین سال پیش همیشه جزئ پلی لیستم بوده،هست و خواهد بود...

    آیرین

     

  • ۲۶ نظر
    • just Irene
    • جمعه ۲۴ ارديبهشت ۰۰